|
به دروازه ی طلاییش نگاه کن ، تا شهر مرگ راهی نمانده است .
|
تو غم این دل تنگ و نمی دونی
قصه ی این خسته رنگ و می دونی
تو پر از رهاییه فکرای آبی
تو گرفتاری سنگ و نمی دونی
نمی دونی چه غم تلخیه موندن
رفتن و به روی خود درا رو بستن
رفتن از یاد همه مثل یه قصه
تو فراموشی به مرگ خود نشستن
غم رو قلب خسته ی من خزه بسته
طاقتم مثل دلم در هم شکسته
دوست دارم جاری بشم مثل تو اما
نمی تونم خسته ام خسته ی خسته
کاش من و یه جوری از من می گرفتی
کاش من و به دست موجا می سپردی
من تو این خستگی ها دارم می پوسم
کاشکی این خسته رو با خودت می بردی
نمی دونی چه غم سختیه موندن
موندن و بروی خود درا رو بستن
رفتن از یاد همه مثل یه قصه
تو فراموشی به مرگ خود نشستن
این است "امانتی" که بر دوش آدم ، سنگینی می کند
و این است آن "پیمانی"
که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم ،
و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم .
ما برای همین "هبوط" کردیم ،
و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .
*دکتر علی شریعتی*
تو را به خدا ، سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند می دهم .
*قیصر امین پور*
از کجا ، وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گردِ بام و در من
بی ثــمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری- باری
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بر دار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شروی هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
*مهدی اخوان ثالث*
در بی کرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم می کند : آبی آسمان
که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که
هست .
*معلم شهید دکتر علی شریعتی*
بر روی این زمین غریبم .
این آسمان ، سقف خانه ی من نیست .
نباید به این جا می آمدم .
این جا تبعید گاه من است .
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟
در باغ "بی برگی" زادم .
و در ثروت فقر غنی گشتم .
و از چشمه ی ایمان سیراب شدم .
و در هوای دوست داشتن ، دم زدم .
و در آرزوی آزادی سر برداشتم .
و در بالای غرور ، قامت کشیدم .
و از دانش ، طعامم دادند .
و از شعر ، شرابم نوشاندند .
و از مهر ، نوازشم کردند .
و "حقیقت" ، دینم شد و راه رفتنم .
و "خیر" ، حیاتم شد و کار ماندنم .
و "زیبایی " ، عشقم شد و بهانه ی زیستنم !
*دکتر علی شریعتی*
از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش !
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم .
در بی قراری زندگی می کنم .
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است .
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .
"تو قلب بیگانه را می شناسی ،
که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای "!
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"!
دردم ، درد "بی کسی " بود .
من از تو برای طلوع ، بی تاب ترم .
بگذار این مذهب جادو ، در روشنی بمیرد ،
تا "مذهب وحی" را ببینیم .
چهره ی "علی" در روشنایی ، زیبا و خدایی است .
به تو و من - بی مذهب و مذهبی - هر دو ،
علی را در تاریکی نشان داده اند .
*دکتر علی شریعتی*
می پوسی ، مرداب می شوی ، می آلایی .
جاری شو ! دشت های هموار را طی کن !
دره ها را سرازیر شو !
سر خود را به سنگ ها بزن ، بشکن ،
مایست ، پیش برو ، شلاق بخور ، هوا بخور !
رودی شو !
تو را این جا نگاه نمی دارم .
تشنگی سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم .
از تو نمی آشامم تا کم نشوی ، تا ضعیف نشوی .
حوضچه ای ، مردابی ، آب راکدی نگردی .
سر به این صحرا بگذار !
از خلوت این دشت مَهَراس !
آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست .
و من همچنان تشنه ، اینجا می مانم .
*دکتر علی شریعتی*
آن جا که هستی پایان می یابد ،
او ادامه می یابد .
*دکتر علی شریعتی*
چه تنگنای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا برود .
و این هر دو ،
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست !
*دکتر علی شریعتی*
چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ
که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند
و کم کم بر هر دو لب
لبخندی آهسته باز می شد ،
لبریز از محبت ،
سیراب از دوست داشتن ،
نه عشق ،
دوست داشتن !
لحظاتی این چنین ،
خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت .
*دکتر علی شریعتی*
ای تنها در انبوه خلق ،
ای خاموش در هیاهوی سخن ،
و ای شکست خورده که خود را در زرورق رنگین پیروزی ها
از چشم خویش پنهان کرده ای ،
من به اعجاز های رنگین خویش می بینم آن چه را خلق نمی بیند .
برخیز و آن من ها که خود را بر تو افکنده اند
و نفس های اماره اند ، بکش !
و گریبان خویش را
از چنگال های خلق زمانه رها کن !
و هوس ها که بر آینه ی زلال آن خویشتن اهورایی ات زنگار بسته اند
به آب دیده بشوی و به سوهان ریاضت صیقلش ده !
تا پر تو شمع در آن افتد .
و تو ، خویش گم کرده در انبوه دیگران ،
خویش را در آن بازیابی
و آنگاه این بت پولادین غرور را
از کعبه ی دل به درآر
و بر پای گلدسته ی زرین معبد یکتاپرستی فرو شکن
و خود را رهایی بخش !
و سر از تشنگی به ساحل دریا فرود آر .
و از "چشمه های سبز علوی" سیراب بنوش .
و خویش را – ای گرفتار آن ترسای صنعانی –
در خلوت انس و محرم کلیسای زیبای روح قدسی اعتراف کن .
و دل از بند نام و ننگ برکن .
و دین و دنیا به دینداران و دنیاداران واگذار
و جای این هر دو ،
غم را برگزین
و درد را اختیار کن و بنال .
و تو چه می دانی که چه راحت و لذتی است در نالیدن ؟
*دکتر علی شریعتی*
آه ! که چقدر فاصله ی ما دور است .
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من ،
در سینه ی چشم انداز من ،
قبله ی نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من ،
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و آن گاه چه بگویم
به یک نابینا ، یک بیگانه ، یک دور دست
که چه ها می بینم ؟
*دکتر علی شریعتی*
من هر لحظه ، هماره
شب و روز
همه وقت و همه جا
صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را
که سینه ام را پر می کند ،
و سبوی قلبم را لبریز می کنند ، می شنوم .
و آه !
آه که کسی نمی داند و نمی شنود !
که "کس" سر بر بالین سینه ی من ندارد .
و هیچ کس ، گوش آشنای این آوازه های غیبی را ندارد
که این گوش ها
تنها صدای بر هم خوردن اشیا را می توانند شنید .
صدای حرف های نا گفته را
آوای نیاز های بنهفته را
و زمزمه ی جویبار های مرموزی را
که در صحرای روح آدمی روانند
و ترنم صدها ترانه بر لب دارند ،
نمی توانند شنید ،
مگر گوش کسی
اما سر بر بالین سینه ی من ندارد .
*دکتر علی شریعتی*
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مُرد ،
اما میخواهم هر چه بشتر بروم .
تا هر چه دورتر بیفتم ،
تاهر چه دیرتر بیفتم ،
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .
*دکتر علی شریعتی*
بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امید ها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم .
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم .
و خود را می نگرم .
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ،
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد .
همین و همین .
سپیده پنجره را شست .
نسیم سرد برخاست .
آه ، صبح شد .
شب رفت و دیشب شد .
فردا آمد و امروز شد .
دکتر علی شریعتی
مسافری تنهایم
که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده
و استخوان هایم به درد آمده است .
و می روم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است .
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است .
و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم .
تا برسم به یک روز .
*دکتر علی شریعتی*
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ ...
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود .
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم .
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ... !
**دکتر علی شریعتی **
خسته و مجروح و پریشان
و باری به سنگینی کوهی بر دوش
و من در زیر آن خم شده ام
و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است
آرام گرفته ام
و تنها ، برق حسرت از چشمان بازم
- که همچنان به این راه
که تا افق کشیده است ، دوخته ام -ساطع است .
و جاده ی منتظر را در برابرم روشن می دارد .
جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم
خود را بر خاک افکنده است .
اما ردپایی بر آن نیست و ...
و نخواهد بود !
نباید بنشینم ،
سال هاست ، از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان ، از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام ،
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهر ها
و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم ،
چشم به زمین ندوختم ،
پروازی رو به آسمان ،
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !!
**دکتر علی شریعتی**
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی
خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه
خواهد ساخت ؟
ولی
بسیار مشتاقم ،
که از
خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به
دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی ،
دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگ بارم را