تبليغاتX
لینک باکس افزایش بازدید کفش هایم کو ؟
به دروازه ی طلاییش نگاه کن ، تا شهر مرگ راهی نمانده است .

تو غم این دل تنگ و نمی دونی

قصه ی این خسته رنگ و می دونی

تو پر از رهاییه فکرای آبی

تو گرفتاری سنگ و نمی دونی

نمی دونی چه غم تلخیه موندن

رفتن و به روی خود درا رو بستن

رفتن از یاد همه مثل یه قصه

تو فراموشی به مرگ خود نشستن

غم رو قلب خسته ی من خزه بسته

طاقتم مثل دلم در هم شکسته

دوست دارم جاری بشم مثل تو اما

نمی تونم خسته ام خسته ی خسته

کاش من و یه جوری از من می گرفتی

کاش من و به دست موجا می سپردی

من تو این خستگی ها دارم می پوسم

کاشکی این خسته رو با خودت می بردی

نمی دونی چه غم سختیه موندن

موندن و بروی خود درا رو بستن

رفتن از یاد همه مثل یه قصه

تو فراموشی به مرگ خود نشستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت   توسط علی  | 

خدا ، انسان و عشق :

این است "امانتی" که بر دوش آدم ، سنگینی می کند

و این است آن "پیمانی"

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم ،

و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم .

ما برای همین "هبوط" کردیم ،

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم .

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط علی  | 

آه .... آه!

ای خدا !

دیگر نمی دانم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط علی  | 

مردم همه

تو را به خدا ، سوگند می دهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو

سوگند می دهم .


*قیصر امین پور*

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط علی  | 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

از کجا ، وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ، اما

گردِ بام و در من

بی ثــمر می گردی


انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری- باری

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند

دست بر دار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب

قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ...

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شروی هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .


*مهدی اخوان ثالث*

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط علی  | 

در بی کرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم می کند : آبی آسمان

که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که

هست .

*معلم شهید دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط علی  | 

اینجا ، جای من نیست .

بر روی این زمین غریبم .

این آسمان ، سقف خانه ی من نیست .

نباید به این جا می آمدم .

این جا تبعید گاه من است .

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

در باغ "بی برگی" زادم .

و در ثروت فقر غنی گشتم .

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم .

و در هوای دوست داشتن ، دم زدم .

و در آرزوی آزادی سر برداشتم .

و در بالای غرور ، قامت کشیدم .

و از دانش ، طعامم دادند .

و از شعر ، شرابم نوشاندند .

و از مهر ، نوازشم کردند .

و "حقیقت" ، دینم شد و راه رفتنم .

و "خیر" ، حیاتم شد و کار ماندنم .

و "زیبایی " ، عشقم شد و بهانه ی زیستنم !

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

"پروردگارم ، مهربان من ،

از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش !

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم .

در بی قراری زندگی می کنم .

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است .

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .

"تو قلب بیگانه را می شناسی ،

که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای "!

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"!

دردم ، درد "بی کسی " بود .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

برادر ، چراغ ها را باید روشن کرد .

من از تو برای طلوع ، بی تاب ترم .

بگذار این مذهب جادو ، در روشنی بمیرد ،

تا "مذهب وحی" را ببینیم .

چهره ی "علی" در روشنایی ، زیبا و خدایی است .

به تو و من - بی مذهب و مذهبی - هر دو ،

علی را در تاریکی نشان داده اند .

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

ای چشمه این جا درنگ مکن !

می پوسی ، مرداب می شوی ، می آلایی .

جاری شو ! دشت های هموار را طی کن !

دره ها را سرازیر شو !

سر خود را به سنگ ها بزن ، بشکن ،

مایست ، پیش برو ، شلاق بخور ، هوا بخور !

رودی شو !

تو را این جا نگاه نمی دارم .

تشنگی سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم .

از تو نمی آشامم تا کم نشوی ، تا ضعیف نشوی .

حوضچه ای ، مردابی ، آب راکدی نگردی .

سر به این صحرا بگذار !

از خلوت این دشت مَهَراس !

آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست .

و من همچنان تشنه ، اینجا می مانم .

*دکتر علی شریعتی*


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

انسان بیش از زندگی است .

آن جا که هستی پایان می یابد ،

او ادامه می یابد .


*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 


چه تنگنای سختی است !

یک انسان یا باید بماند یا برود .

و این هر دو ،

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست !



*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

در هم نگرستند اما سرشار از مهربانی .

چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می شد ،

لبریز از محبت ،

سیراب از دوست داشتن ،

نه عشق ،

دوست داشتن !

لحظاتی این چنین ،

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت .

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

ای تنها در انبوه خلق ،

ای خاموش در هیاهوی سخن ،

و ای شکست خورده که خود را در زرورق رنگین پیروزی ها

از چشم خویش پنهان کرده ای ،

من به اعجاز های رنگین خویش می بینم آن چه را خلق نمی بیند .

برخیز و آن من ها که خود را بر تو افکنده اند

و نفس های اماره اند ، بکش !

و گریبان خویش را

از چنگال های خلق زمانه رها کن !

و هوس ها که بر آینه ی زلال آن خویشتن اهورایی ات زنگار بسته اند

به آب دیده بشوی و به سوهان ریاضت صیقلش ده !

تا پر تو شمع در آن افتد .

و تو ، خویش  گم کرده در انبوه دیگران ،

خویش را در آن بازیابی

و آنگاه این بت پولادین غرور را

از کعبه ی دل به درآر

و بر پای گلدسته ی زرین معبد یکتاپرستی فرو شکن

و خود را رهایی بخش !

و سر از تشنگی به ساحل دریا فرود آر .

و از "چشمه های سبز علوی" سیراب بنوش .

و خویش را – ای گرفتار آن ترسای صنعانی –

در خلوت انس و محرم کلیسای زیبای روح قدسی اعتراف کن .

و دل از بند نام و ننگ برکن .

و دین و دنیا به دینداران و دنیاداران واگذار

و جای این هر دو ،

غم را برگزین

و درد را اختیار کن و بنال .

و تو چه می دانی که چه راحت و لذتی است در نالیدن ؟

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

آه ! که چقدر فاصله ی ما دور است .

فکر می کنم هیچ وقت نرسی

و من در کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشم های من ،

در سینه ی چشم انداز من ،

قبله ی نگاه من

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من ،

هیچ وقت

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو

تو را خواهم دید

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا ، یک بیگانه ، یک دور دست

که چه ها می بینم ؟

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

من هر لحظه ، هماره

شب و روز

همه وقت و همه جا

صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را

که سینه ام را پر می کند ،

و سبوی قلبم را لبریز می کنند ، می شنوم .

و آه !

آه که کسی نمی داند و نمی شنود !

که "کس" سر بر بالین سینه ی من ندارد .

و هیچ کس ، گوش آشنای این آوازه های غیبی را ندارد

که این گوش ها

تنها صدای بر هم خوردن اشیا را می توانند شنید .

صدای حرف های نا گفته را

آوای نیاز های بنهفته را

و زمزمه ی جویبار های مرموزی را

که در صحرای  روح آدمی روانند

و ترنم صدها ترانه بر لب دارند ،

نمی توانند شنید ،

مگر گوش کسی

اما سر بر بالین سینه ی من ندارد .

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

روزی از روز ها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مُرد ،

اما میخواهم هر چه بشتر بروم .

تا هر چه دورتر بیفتم ،

تاهر چه دیرتر بیفتم ،

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امید ها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم .

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم .

و خود را می نگرم .

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد .

همین و همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

چراغ های کوچه پرپر گشتند .

سپیده پنجره را شست .

نسیم سرد برخاست .

آه ، صبح شد .

شب رفت و دیشب شد .

فردا آمد و امروز شد .


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

اکنون کارم سفر است ،

مسافری تنهایم

که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده 

و استخوان هایم به درد آمده است .

و می روم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است .

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است .

و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم .

تا برسم به یک روز .

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ ...

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود .

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم .

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ... !

**دکتر علی شریعتی **

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

زانوانم شکسته است و پاهایم فلج

خسته و مجروح و پریشان

و باری به سنگینی کوهی بر دوش

و من در زیر آن خم شده ام

و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است

آرام گرفته ام

و تنها ، برق حسرت از چشمان بازم

- که همچنان به این راه

که تا افق کشیده است ، دوخته ام -ساطع است .

و جاده ی منتظر را در برابرم روشن می دارد .

جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم

خود را بر خاک افکنده است .

اما ردپایی بر آن نیست و ...

و نخواهد بود !


**دکتر علی شریعتی**
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

من باید فرود آیم ،

نباید بنشینم ،

سال هاست ، از آن لحظه که پر بر اندامم رویید

و از آشیان ، از بام خانه پرواز کردم

همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام ،

و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهر ها

و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم ،

چشم به زمین ندوختم ،

پروازی رو به آسمان ،

در راه افلاک

و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین

و هر لحظه نزدیک تر به خدا !!

                                                  **دکتر علی شریعتی**

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت   توسط علی  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت   توسط علی  |